...









اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته باشی، که دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی.



...

فنجانِ دسته دارِ من که قهوه ام را هر روز صبح برايم گرم نگه مي دارد ، سياه رنگ است. روي ديواره اش سه نفر آدم عروسکي - قرمز و زرد و نارنجي - يک کرهء‌ زمين را روي دستهايشان گرفته اند و آن را مي چرخانند. قرمز و نارنجي زيرِ دو طرف کرهء زمين روبروي هم ايستاده اند، و من تقريبا مطمئنم بدون زرد هم مي توانند کرهء زمين را همانجا نگه دارند. زرد روبروي من و کنار کرهء زمين در حالي که يک دستش را زير کره گرفته است ايستاده است، و با انگشت دست ديگرش زمين را مي چرخاند. زرد، يک زن است.

زرد عادتهاي عجيبي دارد. گاهي وسط روزهايي که من حسابي سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم ساعتها مي نشيند روبروي من و به چشمان من خيره مي شود. هر بار سرم را بر مي گردانم باز چشمانم را مي دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره مي زند و من خشک مي شوم. نيم رخ ايستاده است و من نيمي از اندام کشيده اش را نمي بينم. مقدار کمي از برجستگي سينه هايش از پشت دستي که زمين را مي چرخاند پيدا ست، و پوست روشنش سينه هاي کوچکش را به استخوانهاي برجستهء زير گردنش وصل مي کند. گردنش را به سمت کرهء زمين مي چرخاند، ولي هنوز با گوشهء چشمش مرا زير نظر دارد، تا مبادا چشم از تماشاي عشوه هايش بردارم. زرد، هيچ وقت به سمت من بر نمي گردد.

زرد رفتار عجيبي دارد. گاهي فکر مي کنم مرا از جايي مي شناسد، و نمي خواهد تمام بدنش را به من نشان دهد، مبادا او را به ياد بياورم. گاهي فکر مي کنم نيمهء ديگر صورتش يک زخم عميق دارد که دوست ندارد آن را به کسي نشان دهد. گاهي فکر مي کنم مي ترسد اگر برگردد، تمام حس کنجکاويِ من را از بين ببرد، و من ديگر در آرزوي ديدن اندام خوش تراشش به تماشايش ننشينم. بارها تصميم گرفتم دليل رفتار عجيبش را از او بپرسم، ولي زرد هيچ وقت با من حرف نمي زند.

زرد همينطور که دنيا را با نوک انگشتانش مي چرخاند، با دست ظريفش مسير مشخصي را روي زمين لمس مي کند که از خانهء‌ من هم مي گذرد. هر بار که به خانهء من مي رسد، اندکي مکث مي کند، چند تارمويي را که روي چهره اش افتاده اند پشت گوش راستش مي گذرد، و وقتي مطمئن مي شود که توجه مرا جلب کرده است باز دنيا را مي چرخاند، باز مرا به دنبال انگشتان آرامش به دور دنيا مي کشاند و باز مرا به خانه ام مي رساند، و باز از لابه لاي تارهاي بلند موهايش نيم نگاهي به من مي اندازد، و با تمام زنانگي اش آنها را پشت گوش راستش مي گذارد.

روزهاي زيادي است که من هر روز از صبح تا غروب به تماشاي رقص آرام و بي کلامِ زرد مي نشينم، و هر شب تا طلوع در روياي نيمهء‌ ديگر اندام زرد غرق مي شوم. گاهي فکر مي کنم شايد اگر به خانه ام برسم، بالاخره به سوي من برگردد و با من حرف بزند. گاهي فکر مي کنم اگر با او حرف بزنم، حتما مرا به خانه ام مي رساند. روزهاي زيادي است که هر روز و هر شب به اين فکر مي کنم، که بايد اول نيمهء پنهان او را پيدا کنم، يا اينکه سعي کنم به خانه ام برسم.

زرد، يک زن است؛ که راز زندگي مرا در زنانگي اش پنهان کرده است. زرد، يک حقيقت است؛ که من براي فهميدنش به شعور بيشتري نياز دارم. هر بار که از فنجان قهوه ام جرعه اي سر مي کشم، از تماس با زرد دستهايم گرم مي شوند، و من مي دانم که روزي راز زرد را مي فهمم، و به خانه ام مي رسم.




...

دوباره ...
تمام گاوها، تمام گوساله ها، تمام مسیر های نرفته، تمام گاو آهن هایی که کشیدم، تمام گاو آهن هایی که نتونستم بکشم، کی میشه گاو آهن واقعی کشید؟
سلام 28 سالگی ...



...

اون روزایی که دنیا قدش کوتاه بود...



...

فقط تو فهمیدی که مستعد به تقصیر بودن یعنی چی،
فقط تو دونستی که چجوری میشه خواب یه آهنگ رو دید،
فقط من و تو فهمیدیم که گوساله ها کی گاو می شن ،
فقط من و تو فهمیدیم که کی، گاو آهنها رو کشید.
فقط من و تو بودیم که هیچ وقت نرفتیم پیش آقای آبری،
فقط من و تو بودیم که فهمیدیم مربای گل ننه خورشید چه بویی میده...
فقط من و تو بودیم که کنار اتوبان نشستیم،
من و تو هستیم که سال به سال گاو ترمی شیم...
تولدت مبارک رفیق قدیمی .



...





...

ای وطن ای مادر ايران من
مادر اجداد و فرزندان من
خانه ی من بانه ی من توس من
هر وجب از خاک تو ناموس من
اي دريغ از تو که ويران بينمت
بيشه را خالي ز شيران بينمت
خاک تو گر نيست جان من مباد




...

حالا این که من این جا بیایم هوار هم نکشم که رمقش را ندارم؛ آرام مظلومانه ی منهدم بگویم که خسته م و بس است لطفن، خستگی من را کم می کند یا حالم را بهتر یا کائنات به تخمش است اصلن یا که چی؟!
جمع کنیم بساطمان را آقا ..






...

بازم نصفه شب از خواب پريدم. دقيقا راس ساعت سه و نيم. مثل هر شب که با صداي این ماشین آشغالی از خواب مي پرم. فقط امشب يه فرق کوچولو داره : ماشین اصلا نیومدن! من خودم از خواب پريدم!
يادمه خيلي وقت پيش تو تلويزيون اون ماهيها رو ديدم که وقتي دو سه بار اومدن طرف صدا و برقشون گرفت ديگه هميشه از اون صدا فرار مي کردن. يا وقتي يه صداي ديگه شنيدن و رفتن طرفش و غذا پيدا کردن هميشه به طرف همون صدا مي رفتن. اون روز فکر کردم هه هه، چه خرن! حالا هاها، منم بله!
مي دوني، حالا که فکر مي کنم مي بينم خيلي وقته با خيلي چيزا شرطي شدم. مثلا تو هر فيلمي مي بينم يکي به يکي ديگه ميگه « دوستت دارم » خنده ام مي گيره! چون فکر مي کنم هميشه «دوستت دارم» به همون چيزي مي رسه که مال منم رسيد! خب خنده داره ديگه!
يا هر وقت يه ماشين کوچولوي سفيد تو خيابون مي بينم بي اختيار شمارش رو مي خونم مطمئن بشم تويي يا نه...
يا هر وقت تلفنم نصفه شب زنگ مي زنه با يه لحن ديگه اي گوشي رو برمي دارم...
يا هر وقت يه ماهي تو آب مي بينم فکر مي کنم عکس ستاره است توي آب و شکارش نمي کنم... اوني که از گشنگي مُرد مرغابي بود...من که مرغابي نيستم! من خرم! واسه همين هم مهم نيست... همينجوري مي مونم.