...

من آدم هستم. در باغ بهشت به سمت خورشيد قدم مي زنم و از اين همه نعمت سر مستم. حوا از صبح رفته است سيب بچيند؛ خير سرش قول داد زود برگردد با هم برويم روي ابرها بنشينيم تا ابرها سنگين شوند و باران ببارد و هوا کمي خنکتر شود. تلفنش را هم جواب نمي دهد، گوشي را خاموش کرده است. معلوم نيست باز کدام مار خوش خط و خالي را کجا ديده است و مشغول چانه زدن بر سر دو متر ناقابل پوست مار تا کي مي خواهد مرا همينجا نگه دارد. حواست ديگر، تا بوده همين بوده و هست.
نه ، من آدم نيستم. بهشتي هم در کار نيست. سرمستي هم مال کتابهاست. سهم ما سگ مستي است، آنهم فقط مال شبهاي آخر هفته است که فردا صبح لازم نيست با بوق سگ بيدار شويم. حوا هم که رفته بود سيب بچيند هيچ وقت برنگشت. باران هم نباريد و خشکسالي شد. البته حوا چند سال بعد گوشي اش را روشن کرد و به من زنگ زد؛ همان ماري که از پوستش صندل ساخته بود به او يک تخفيف ويژه داده بود و حوا هم با او روي هم ريخته بود و به يک جهنمي پناهنده شده بود. من هم ديگر با اين اوضاع از آدم بودن خسته شده ام، مي خواهم بروم تغيير جنسيت بدهم، شايد سنگ بشوم، شايد هم صندلي، شايد هم مرباي بالنگ، يا اصلا شايد خر شدم و همينطور به زندگي ادامه دادم.
من خر هستم. در طويله پشت به سمت ورودي ايستاده ام و از اين همه يونجه در آخورم سرمستم. اربابم از صبح رفته است چراگاه؛ خير سرش قول داد زود برگردد تا آفتاب بالا نيامده است سيب زميني هاي پشندي را به ده بالا ببريم و به جايش آب زرشک بياوريم. معلوم نيست باز کدام گوساله اي سرش را مثل گاو پايين انداخته است و رفته است کدام گوري گم شده است و حالا معلوم نيست ما تا کي بايد منتظر باشيم تا سگهاي بي عرضهء ارباب گوسالهء‌ نفهم را پيدا کنند و به گله برگردانند.
نه نه. من خر نيستم. اين هر روز بار بردن و تا خرخره يونجه خوردن هم کار من نيست. ارباب هم اصلا حواسش به من نيست. سيب زمينهاي پشندي هم آنقدر ماندند تا گنديدند و فصل آب زرشک هم که گذشت. البته تقصير خودش هم نيست. آن گوساله اي را که گم شده بود گرگ بيابان شکار کرد و خورد. ارباب هم دستور داد تمام گاوها و گوساله ها را زنجير کنند و خودش هم زنجيربان شد تا ديگر هيچ وقت گم نشوند. يکي از سگهايش را هم دنبال من فرستاد، ولي حيوان بي زبان وسط راه به يک غار رسيد و در آن اصحاب کهف را ديد و مدتي پيش آنها نشست و آدم شد.
آخر همان هفته که به من رسيد خسته بود و خيس عرق، و با هم تا صبح عرق خورديم، با خيارشور مخصوص. صبح روز بعد من هنوز سگ بودم، يا نه خر بودم،‌ يا شايد هم آدم شده بودم،‌ به هر حال من هنوز همانجا نشسته بودم که صداي پايش را شنيدم؛ ارباب بود که از چراگاه آمده بود، يا نه حوا بود که برگشته بود، به هر حال يکي از راه رسيد. اصرار داشت که من باز هم خواب ديده ام، يا نه او خواب مرا ديده است، به هر حال همه چيز در خواب بوده است. من هم نمي دانستم چه بگويم، يا شايد هم مي دانستم ولي نمي خواستم که بگويم، به هر حال من هيچ چيزي نگفتم، و هيچ کس اين حرفها را نشنيد. دنياست ديگر، تا بوده همين بوده و هست.



...


"Happy new year! радости,здоровья,счастья,улыбок и благополучия!"



...

هر روز صبح روي سنگفرش پایین خابگاه قدم مي زنم، و طبق معمول بي اختيار سعي مي کنم قدمهايم لبهء سنگها را قطع نکنند. بدون اينکه دقت کنم گامهايم را دقيقا به اندازهء طول يک سنگ بر مي دارم، و پاهايم را در مرکز کاشيها قرار مي دهم. به خودم مي خندم، و سعي مي کنم ببينم از کي انقدر نگران لبهء کاشيها شده ام. هنوز يادم هست نقاشيهاي شماره دار خيلي سالِ پيش را در دبستان ، که اگر هنگام رنگ کردن شماره ها از لبه ها بيرون مي زدي نمره ات کم مي شد. هميشه داخل خط. هميشه پشت مرز. هميشه مواظب لبه.
امروز صبح چند دقيقه اي ايستادم و تمرکز کردم، نفسم را حبس کردم، چشمانم را بستم و با يک قدم کوتاه و حساب شده هر دو پايم را در نهايت آرامش روي لبهء سنگي که روي آن ايستاده بودم قرار دادم، و تمام دنيا لرزيد. چشمهايم را که به آرامي باز کردم متوجه شدم ديگر هيچ خطي بين کاشيها وجود ندارد. تمام کف راهرو يکپارچه سنگ بود، بدون هيچ خط و مرزي و بدون هيچ لبه اي به ديوار متصل مي شد، و مرز ديوار و سقف هم محو شده بود و من مانده بودم وسط يکپارچگي بي انتهاي سنگيني که هيچ مرزي نداشت.
به زير پاهايم که خيره شدم متوجه شدم که من هم بدون هيچ مرزي به کف راهرو پيوسته ام، و هيچ خطي در هيچ کجاي بدنم نيست. شايد اگر آينه اي روبرويم بود ديگر خودم را نمي ديدم، من هم قسمتي از يکپارچگي بي حد و مرز دنياي خودم بودم. به تو فکر کردم، و اينکه اگر من و دنياي من ديگر هيچ مرزي نداريم حتما تو هم قسمتي از ما شده اي و در همين يکپارچگي شناوري. ديگر نه من معني داشت نه تو و نه فاصلهء بين ما. ديگر هيچ کاري تقصير هيچ کسي نبود، اصلا هيچ کاري غلط نبود، وقتي خطي نيست که از آن بيرون بزني هيچ نمره اي را نمي تواني از دست بدهي. همهء‌ کارهاي من و تو کارهاي ما بود و همهء کارهاي ما در همين يکپارچگي دنياي ما تعريف شده بود و هيچ حدي براي هيچ چيزي وجود نداشت.
تصميم گرفتم به دنبالت بگردم تا شکست مرزهايمان را جشن بگيريم، ولي نمي دانستم از کجا شروع کنم. گامم را برداشتم، ولي هيچ خطي نبود تا پايم را آن سوي آن قرار دهم، و همانجا ايستادم. اصلا هيچ حرکتي وجود نداشت، در يکپارچگي همه چيز ساکن بود، و آرامش بخش. فکر کردم چند سال پيش سکون را دوست داشتم، تا اينکه يک روز که تو نبودي و در اتاق خودم ساکن نشسته بودم زندگي را ديدم که از دور دست برايم دستي تکان داد و رفت؛ حتي يک لحظه هم براي من صبر نکرد؛ و از آن روز به بعد مي دانم که زندگي هيچ وقت منتظر من و دنياي من نمي ماند، و من براي اينکه از او جا نمانم هميشه بايد حرکت کنم.
چشمانم را دوباره بستم و براي خودم خطهاي سنگفرش راهرو را تجسم کردم. در فکر خودم با قدمهايم از روي خطها گذشتم و به راه افتادم. چشمانم را که باز کردم بيشتر از چند قدم تا انتهاي راهرو فاصله نداشتم. خطهاي متقاطع راهرو زير پاي من به عقب مي رفتند، و وقتي من هر از چند قدم يکي از لبه هاي کاشيها را با پاهايم قطع مي کردم يکي دو تا از خطها کنار مي رفتند و پايم را که بر مي داشتم به سر جابشان بر مي گشتند. به خودم خنديدم و راهرو را با تمام خطوطش پشت سرم جا گذاشتم.



...

همش منتظرتو هستم،
شبهای شنبه،
شراب سفید ...



...









اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته باشی، که دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی.



...

فنجانِ دسته دارِ من که قهوه ام را هر روز صبح برايم گرم نگه مي دارد ، سياه رنگ است. روي ديواره اش سه نفر آدم عروسکي - قرمز و زرد و نارنجي - يک کرهء‌ زمين را روي دستهايشان گرفته اند و آن را مي چرخانند. قرمز و نارنجي زيرِ دو طرف کرهء زمين روبروي هم ايستاده اند، و من تقريبا مطمئنم بدون زرد هم مي توانند کرهء زمين را همانجا نگه دارند. زرد روبروي من و کنار کرهء زمين در حالي که يک دستش را زير کره گرفته است ايستاده است، و با انگشت دست ديگرش زمين را مي چرخاند. زرد، يک زن است.

زرد عادتهاي عجيبي دارد. گاهي وسط روزهايي که من حسابي سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم ساعتها مي نشيند روبروي من و به چشمان من خيره مي شود. هر بار سرم را بر مي گردانم باز چشمانم را مي دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره مي زند و من خشک مي شوم. نيم رخ ايستاده است و من نيمي از اندام کشيده اش را نمي بينم. مقدار کمي از برجستگي سينه هايش از پشت دستي که زمين را مي چرخاند پيدا ست، و پوست روشنش سينه هاي کوچکش را به استخوانهاي برجستهء زير گردنش وصل مي کند. گردنش را به سمت کرهء زمين مي چرخاند، ولي هنوز با گوشهء چشمش مرا زير نظر دارد، تا مبادا چشم از تماشاي عشوه هايش بردارم. زرد، هيچ وقت به سمت من بر نمي گردد.

زرد رفتار عجيبي دارد. گاهي فکر مي کنم مرا از جايي مي شناسد، و نمي خواهد تمام بدنش را به من نشان دهد، مبادا او را به ياد بياورم. گاهي فکر مي کنم نيمهء ديگر صورتش يک زخم عميق دارد که دوست ندارد آن را به کسي نشان دهد. گاهي فکر مي کنم مي ترسد اگر برگردد، تمام حس کنجکاويِ من را از بين ببرد، و من ديگر در آرزوي ديدن اندام خوش تراشش به تماشايش ننشينم. بارها تصميم گرفتم دليل رفتار عجيبش را از او بپرسم، ولي زرد هيچ وقت با من حرف نمي زند.

زرد همينطور که دنيا را با نوک انگشتانش مي چرخاند، با دست ظريفش مسير مشخصي را روي زمين لمس مي کند که از خانهء‌ من هم مي گذرد. هر بار که به خانهء من مي رسد، اندکي مکث مي کند، چند تارمويي را که روي چهره اش افتاده اند پشت گوش راستش مي گذرد، و وقتي مطمئن مي شود که توجه مرا جلب کرده است باز دنيا را مي چرخاند، باز مرا به دنبال انگشتان آرامش به دور دنيا مي کشاند و باز مرا به خانه ام مي رساند، و باز از لابه لاي تارهاي بلند موهايش نيم نگاهي به من مي اندازد، و با تمام زنانگي اش آنها را پشت گوش راستش مي گذارد.

روزهاي زيادي است که من هر روز از صبح تا غروب به تماشاي رقص آرام و بي کلامِ زرد مي نشينم، و هر شب تا طلوع در روياي نيمهء‌ ديگر اندام زرد غرق مي شوم. گاهي فکر مي کنم شايد اگر به خانه ام برسم، بالاخره به سوي من برگردد و با من حرف بزند. گاهي فکر مي کنم اگر با او حرف بزنم، حتما مرا به خانه ام مي رساند. روزهاي زيادي است که هر روز و هر شب به اين فکر مي کنم، که بايد اول نيمهء پنهان او را پيدا کنم، يا اينکه سعي کنم به خانه ام برسم.

زرد، يک زن است؛ که راز زندگي مرا در زنانگي اش پنهان کرده است. زرد، يک حقيقت است؛ که من براي فهميدنش به شعور بيشتري نياز دارم. هر بار که از فنجان قهوه ام جرعه اي سر مي کشم، از تماس با زرد دستهايم گرم مي شوند، و من مي دانم که روزي راز زرد را مي فهمم، و به خانه ام مي رسم.




...

دوباره ...
تمام گاوها، تمام گوساله ها، تمام مسیر های نرفته، تمام گاو آهن هایی که کشیدم، تمام گاو آهن هایی که نتونستم بکشم، کی میشه گاو آهن واقعی کشید؟
سلام 28 سالگی ...



...

اون روزایی که دنیا قدش کوتاه بود...



...

فقط تو فهمیدی که مستعد به تقصیر بودن یعنی چی،
فقط تو دونستی که چجوری میشه خواب یه آهنگ رو دید،
فقط من و تو فهمیدیم که گوساله ها کی گاو می شن ،
فقط من و تو فهمیدیم که کی، گاو آهنها رو کشید.
فقط من و تو بودیم که هیچ وقت نرفتیم پیش آقای آبری،
فقط من و تو بودیم که فهمیدیم مربای گل ننه خورشید چه بویی میده...
فقط من و تو بودیم که کنار اتوبان نشستیم،
من و تو هستیم که سال به سال گاو ترمی شیم...
تولدت مبارک رفیق قدیمی .



...