...

امروز برای توست، برای تو مادرم، برای تو خواهرم، برای شما مادرانم، خواهرانم، زنان سرزمینم
مادرم که به جرم زن بودن حق هیچ اعتراضی نداشتی، زنی با نفسی غمگین،که قلبت را شکستند و تو گذشت کردی، که درد کشیدی و هیچ نگفتی، که خیانت مردت را دیدی و آرام اشک ریختی، که از بیوه شدنت ترسیدی، که دلت را به وعده بهشت زیر پایت خوش کردن، که به اندازه تمام عمرت خدایی را عبادت کردی، خدای که من به اندازه تمام عمرم باور نداشتم، که زیبایت زیر چادر باور های غلط پنهان شد، که شرم کردی بی دلیل، که مویت، صورتت، بدنت را پوشاندن، که کتک خوردی، سوزاندت، قطعه قطعه شدی، سنگ خوردی، که در تنهایی و بی امانی مردی ...
تو که درد کشیدی و مردت نگران کودکش که مبادا دختر باشد، که بی خوابی کشیدی و مردت خواب حوریان بهشت دید، تو که مادر شدی و همه جا پرسیدند نام پدر، که آرزویت در نهایت بدبختی خوشبختی مردت بود،
خواهرم که در پانزده سالگی مادر شدی، که عقد تو را با پسر عمویت از سه ماهگی فقط در آسمان سرزمین من نوشتند، که چاره ات برای فرار از تعصب و تحجر پدر و برادرت تیغ بود، که چشم کبودت را زیر عینک پنهان کردی، که معیار سنجش ارزش تو پرده بکارتت شد، که برداشتن ابرویت در مدرسه جرم بود، که کیفت را گشتند مبادا چیزی از حقت بدانی، که در خیابان با باتوم زدنت و ما فیلمت را گرفتیم، تو ایستادی محکم و قاطع و استوار، مرا ببین که روبه روی تو به زانو در آمدم، تو مام وطن منی و من شرمسار از زن ستیزی ...
امروز روز توست، روز زن، هشت مارس



...

من بی بهانه و هوسی عاشقت شدم! 
با هر تپیدن و نفسی عاشقت شدم !
حالا من و خیال تو هر شب نشسته ایم.

یک شهر شاهدند بسی عاشقت شدم!




...

بابا نوئل عزیز سلام

ما خیلی‌ وقت نیست که با هم آشنا شدیم، بار اول که دیدمت تو دلم کلی‌ مسخرت کردم و بهت خندیدم، بعدها کم کم بهت عادت کردم، کم کم فهمیدم که تو آدم خوبی‌ هستی‌، سالهای اول با اومدن سال جدیدی میلادی فقط اتاقم رو تمیز می‌کردم، به مرور یاد گرفتم که تو حراجیهای سال نو هم باید خرید کنم، حالا دیگه کل سال منتظرت می‌شینم، تمیز کردن خونه، خرید لباس نو، روحیه شاد، درخت کاج، اینا دیگه قسمتی‌ از زندگی‌ من شده، هرچند سال نو رو فقط با اومدن بهار حس می‌کنم، ولی‌ ناخود آگاه به تو عادت کردم، بابا نوئل عزیزکودکان سر زمین من با تو غریبه اند، سورتمه تو از دیار من هیچ وقت رد نشد، کودکان سرزمین من با آرزو کردن اما آشنا هستن، نه فقط در شب سال نو، نه فقط موقع فوت کردن شمهای تولد، بلکه هرشب. سر به بالین نهادن به امید فردای روشن تر، آزاد تر، رویای هر شب ما بوده و هست. هدیه کوچکی در مدرسه، قدری برابری جنسیتی، کمی‌ احترام، شادی، امیدواری، جرات ابراز عقیده، آینده بهتر، خالی‌ از تحجّر تعصب حق ما هم هست. کودکان ما هم آرزو دارن. همانطور که ما در کودکی آرزو داشتیم. ولی‌ تو ندیدی و نشنیدی.

بابا نوئل عزیز، درست که به اومدنت و بودنت عادت کردم، ولی‌ هرگز آرزوی خودم رو به تو نخواهم گفت، هرگز بودن تو رو باور نخواهم کرد، حتا اگر هر شب با رویا سر به بالین بگذارم، ایمان دارم که اون روز فرا خواهد رسید، صدای ما را کسی خواهد شنید، ما به آرزوهایمان میرسیم، بابا نوئل عزیز آنوقت بیا و آرزویت را به ما بگو.




سکوت در مورد ايدز عامل رشد اين بيماري است



به خشونت علیه زنان پایان دهید!

Domestic Violence PSA




...

بارون میاد جرجر
گم شده راهِ بندر

ساحلِ شب چه دوره
آبش سیا و شوره

ای خدا کشتی بفرست
آتیشِ بهشتی بفرست

جاده‌یِ کهکشون کو
زُهره‌ی آسمون کو

چراغِ زُهره سرده
تو سیاهیا می‌گرده

ای خدا روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن

گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر


بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر

لک‌لکِ پیرِ خسّه
بالای منار نشسّه.

«ــ لک‌لکِ نازِ قندی
یه چیزی بگم نخندی:
تو این هوای تاریک
دالونِ تنگ و باریک
وقتی که می‌پریدی
تو زُهره رو ندیدی؟»

«ــ عجب بلایی بچه!
از کجا میایی بچه؟

نمی‌بینی خوابه جوجه‌م
حالش خرابه جوجه‌م
از بس که خورده غوره
تب داره مثلِ کوره؟

تو این بارونِ شَرشَر
هوا سیا زمین تر
تو ابرِ پاره‌پاره
زُهره چی‌کار داره؟
زُهره خانم خوابیده
هیچکی اونو ندیده...»


بارون میاد جرجر
رو پُشتِ بونِ هاجر
هاجر عروسی داره
تاجِ خروسی داره.

«ــ هاجرکِ نازِ قندی
یه چیزی بگم نخندی:

وقتی حنا می‌ذاشتی
ابروتو ورمی‌داشتی
زلفاتو وا می‌کردی
خالتو سیا می‌کردی
زُهره نیومد تماشا؟
نکن اگه دیدی حاشا...»

«ــ حوصله داری بچه!
مگه تو بیکاری بچه؟
دومادو الان میارن
پرده رو ور می‌دارن
دسّمو میدن به دسّش
باید دَرارو بَسّش

نمی‌بینی کار دارم من؟
دلِ بی‌قرار دارم من؟
تو این هوایِ گریون
شرشرِ لوسِ بارون
که شب سحر نمی‌شه
زُهره به‌در نمی‌شه...»

بارون میاد جرجر
رویِ خونه‌هایِ بی‌در

چهارتا مردِ بیدار
نشسّه تنگِ دیفار

دیفارِ کنده‌کاری
نه فرش و نه بخاری.

«ــ مردا، سلام ُ علیکم!
زُهره خانم شده گُم
نه لک‌لک اونو دیده
نه هاجرِ ورپریده

اگه دیگه بر نگرده
اوهو، اوهو، چه دَرده!

بارونِ ریشه‌ریشه
شب دیگه صُب نمی‌شه.»

«ــ بچه‌ی خسّه‌مونده
چیزی به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟ ــ

زُهره‌یِ تابون اینجاس
تو گرهِ مُشتِ مرداس
وقتی که مردا پاشن
ابرا زِ هم می‌پاشن
خروسِ سحر می‌خونه
خورشید خانوم می‌دونه
که وقتِ شب گذشته
موقعِ کار و گَشته.
خورشیدِ بالابالا
گوشِش به زنگه حالا.»


بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر

رو پُشتِ بونِ هاجر
رو خونه‌های بی‌در...

ساحلِ شب چه دوره
آبش سیا و شوره

جاده‌ی کهکشون کو
زُهره‌ی آسمون کو؟

خروسکِ قندی‌قندی
چرا نوکتو می‌بندی؟

آفتابو روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن

گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر...

احمد شاملو ... زندان قصر 1333



...

قطرات بارون شیشه عینکم رو خیس می‌کنه، تلاشم رو برای دیدن جلوم از آخرین قسمتهای خشک شیشه عینکم می‌کنم. عینکم رو توی جیبم کتم میگذارم و دستام روتوی جیب شلوارم، قدم هام رو به سمت جلو تندتر می‌کنم، بدون عینک همه چی‌ تار هستش، بلا فاصله احساس ناامنی می‌کنم، انگار که همه آدامها تو این مسیر به من نگاه میکنند. همینطور به راه رفتن تو امتدادی تار ادامه میدم، تو ذهنم شروع به شمردن می‌کنم ۲۴.۲۳.۲۲...۲۹.۲۸ هیچ وقت دوست نداشتم مسیری رو برم که انتهاش رو نه میبینم و نه میدونم.

انگار همین دیروز بود که کنار در بالکن اتاقم رو کاغذ حساب کردم وقتی‌ دکتر شدم چند سالم می‌شه، امسال کنار همون در ایستادم میدونستم که دیگه این خونه‌رو نمی‌بینم تو دستم دوباره کاغذ بود، کاش چیزی برای حساب کردن داشتم، کاش زندگی‌ حساب کتابی‌ داشت. عینکم رو از توی جیبم در میارم و میزارم روی چشام، قطرات بارون دوباره خیسش می‌کنن سریع دنبال قسمتهای خشک شیشه می‌گردم، به جلوم نگاه می‌کنم از احساس امنیتی که بهم دست می ده لبخند تلخی‌ میزنم و خوشحالم که کسی‌ دیگه بهم نگاهم نمی‌کنه. سلام ۲۹ سالگی‌.




...

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي مجبور شديم با اين لولهء‌ خميردندان چند دقيقه اي کشتي بگيريم تا رضايت بدهد و ته مانده اش را روي مسواکهايمان بريزد؟ بالاخره ديشب مطمئن شدم که ديگر خاليِ خاليِ خالي است. عين آسمانِ صاف است قبل از تاريکيِ کامل، اين خميردندان جديدي که ديشب خريدم. آبيِ غليظ و عميق است و پُر است از خرده هاي ستاره هايي که وقتي که چراغهاي بالاي آينه را خاموش مي کنم ريز ريز چشمک مي زنند. يک قطعه خميردندانِ آسماني را روي مسواکم مي گذارم و آرام آرام دندانهايم را با خرده ستاره ها پاک مي کنم. تو هم که ديگر نيستي و با خيال راحت هر چقدر بخواهم مسواک زدنم را طولاني تر مي کنم.

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي گفتي چرا حوله ام کثيف است؟ ديشب بالاخره حوله ام را به همراه همان جفت جورابي که اينجا جا گذاشته بودي با ماشين شستم و آنها را با چند برگ اضافه از اين دستمالهايي که بوي صابون مي دهند در خشک کن انداختم و حالا هم حوله و هم جورابهايت بوي تميزي مي دهند.

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي گفتي چرا اين پتو انقدر گرم است؟ بالاخره ديشب پتوي ديگري را ملافه کردم و روي تخت انداختم. حالا ديگر لازم نيست هر شب اين تهويهء زبان بسته را تا صبح روشن نگه داريم.

ديشب همهء اين کارها را کردم و با دندانهاي ستاره نشان و حوله و جورابي که بوي عطر صابون مي دهند و پتوي جديدم که ديگر گرم نيست دور هم نشستيم و به تو فکر کرديم، که ديگر اينجا نيستي. با اينکه من و دندانهايم مطمئن نبوديم به اصرار پتوي جديدم قرار شد به تو زنگ بزنيم تا شايد خرده ستاره هاي لاي دندانهايم را از پشت خط تلفن ببيني يا بوي عطر صابون را بشنوي و سر صحبتمان باز شود، ولي نشد. پتو هم ناراحت شد، و صبحِ زود که از سرما بيدار شدم ديدم خودش را گلوله کرده است و رفته است آن گوشهء تخت که آخرين بار آنجا بودي و اصلا هم کاري به من ندارد. بوي عطر حوله ام هم حوصله اش از من سر رفت و امروز صبح ديگر آنجا نبود. خرده ستاره هاي لاي دندانهايم هم در نور صبح ديگر نمي درخشيدند؛ انگار هم من و هم دندانهايم و هم پتوي جديد و هم حولهء تميزم از همين اول صبح بي حال و خسته بوديم.

مي داني، جايت خيلي خالي است.





...

ماهیگیر کنار دریاچه نشست دستش رو تو ظرف کرم ها فرو برد، کوتوله‌ترین و شکم گنده ترین کرم رو برداشت قلاب رو تو باسن کرم فرو کرد و به آب انداخت.

کرم، کرمِ کثیفی بود به نام : م.پ

کرم کثیف کوتوله افکار پلیدی داشت، از بچگی‌ تو فکر این بود که زیرآب همه کرم های دنیارو بزنه تا بتونه خودش بهترین کرم باشه، تمام زندگیش رو به کرم فروشی پرداخته بود.عادت داشت به هرکی‌ که احساس صمیمیّت میکرد از رفتارهای جنسیش با کرمهای دیگه حرف بزنه دوست داشت به همه بگه با چه کرم های همخوابی کرده. هر جا که میخزید از کرمهای دیگه بد میگفت، کرم کثیف که یه زمانی‌ مطرب بود تصمیم گرفت که دکتر بشه و تو این راه از تمام ترفندهای زشته خودش استفاده کرد.

طبق نظریه روانشناسی‌ فروید این کرم در دوران کودکیش تو مرحله لذتهای دهنی (اورال) فیکس شده بود به همین دلیل از تمام لذتهای دنیوی که یه جوری به دهان مربوط میشد بسیار لذت می‌برد، به عنوان مثل حرف مفت و دروغ گفتن رو دوست داشت، به همه میگفت که تو کانادا زندگی‌ کرده و اینکه پاسپورت کاندا داره یا اینکه از خوردن لذت زیادی می‌برد. به همین دلیل تمام آشغالهای دنیا رو میخورد و از افتخاراتش به جز شکم گندش داشتن کارت تخفیف تمام رستورانهای محل زندگیش بود. کرمه کثیف بدون این که خودش بفهمه تبدیل شده بود به سنبل حماقت و شرمساری برای ملیتش. آبروی تمام کرم هارو برده بود وبا رفتارش همچنان به حماقتش اصرار میکرد.

کرم کثیف درد شدیدی رو تو باسنش احساس کرد تصمیم به انتقام از ماهیگیر گرفت، خودشو به بزرگ‌ترین ماهی‌ دریاچه نشون داد ماهی‌ تو یه خیز کرم و قلاب رو خورد، چوب ماهیگیری سنگسین شد، ماهیگیر نتونست قلاب رو نگه داره،لیز خورد و تو آب افتاد و مرد.

این داستان برای این بود که تو زندگی‌ اگه به کرمی‌ کثیفی شبیه کرم کثیف م.پ برخوردین، دلتون به حالش نسوزه،لازم نیست بهش کمک کنین، همونجا زیر پا لهش کنین که بعدها دردسر نشه.




...

بيش ترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم

از معبر فريادها و حماسه ها

چرا كه هيچ چيز در كنار من

از تو عظيم تر نبوده است

كه قلبت

چون پروانه اي ظريف و كوچك و عاشق است.

از براي تو مفهومي نيست

نه لحظه اي

پروانه ايست كه بال مي زند

يا رود خانه اي كه در گذر است

هيچ چيز تكرار نمي شود

و عمر به پايان مي رسد

پروانه بر شكوفه اي نشست

و رود

به دريا پيوست. <شاملو>

خاله - املشی - فرشته که پر کشید.