من مي خورم، پس هستم. يعني من همان چيزي هستم که مي خورم. اصلا تمام شخصيت آدمها را مي توان در غذا خوردنشان ديد. بدين ترتيب بعد از کفش، مهمترين شاخص شخصيتي هر انساني نوع غذا، نحوهء غذا خوردن و مقدار غذايي است که او در طول روز استفاده مي کند.
آقاي پنگ گوشت قرمز زياد مي خورد، درست مثل پلنگ. او وقتي که تنهاست غذايش را در همان ظرفي مي خورد که آن را پخته است. او معمولا ايستاده غذا مي خورد، و در جويدن غذا صرفه جويي مي کند. او هميشه - بدون استثناء - قبل از اينکه هر غذايي را بچشد حتما حسابي به آن نمک مي زند. او هر برش پيتزا را با مقدار بسيار زيادي سس مي خورد و معمولا لقمه هايش دو تا سه برابر حداکثر گنجايش دهانش است.
آقاي پنگ آدم نا آرامي است. او براي اينکه پروتئين اضافي بدنش را بسوزاند ناگزير است خيلي بلند تر از حد لازم حرف بزند. او هنگام حرف زدن دهانش بيش از حد باز مي شود و معمولا به همراه هر جمله تعداد مناسبي فحش آبدار نيز از دهانش خارج مي شود. او قبل از اينکه هر آدمي را درست بشناسد در مورد تمام رفتارش نظر مي دهد، و معمولا در برابر کوچکترين ناملايمي شديدترين عکس العمل ها از خودش نشان مي دهد.
آقاي شالو هميشه روي مبل راحتي اش ولو شده است، درست مثل شفتالو. او هر روز مقدار زيادي ميوه و سبزيجات مي خورد، و معتقد است فقط وقتي مي توان گوشت خورد که انتخاب ديگري نباشد. او هر کدام از لقمه هايش را آنقدر مي جود تا مطمئن شود تمام ملکولهاي سبزينهء گياهاني که خورده است به عناصر اوليه شان تجزيه شده اند و براي جذب آماده اند و آنها را به سمت بقيهء اندام گوارشي راهنمايي مي کند. او به طور متوسط هر شب هفتاد و سه دقيقه و بيست ثانيه از وقتش را در آشپزخانه مي گذراند تا سالاد مورد علاقه اش را آماده کند و سپس سالاد، مقداري پنير و ليوان شرابش را در بهترين پيش دستي و تميزترين سيني مي چيند و بعد از اينکه دستمال سفره اش را روي پاهايش مرتب مي کند آرام آرام به خوردن مشغول مي شود. او وسواس عجيبي در ميزان سس مصرفي دارد، و قطره هاي روغن زيتون و سرکهء سس سالادش را دانه دانه مي شمارد.
آقاي شالو با هيچ کس هيچ مشکلي ندارد. او مي تواند در بدترين شرايط به درخشش نور آفتاب در لابه لاي نوارهاي پردهء پلاستيکي پنجرهء اتاقش لبخند بزند. او از اينکه روبروي تلويزيون بنشيند و آن را روشن نکند لذت مي برد. بيشترين هيجاني که آقاي شالو در زندگي آرامش تجربه مي کند لحظه اي است که شير آب را هر روز صبح باز مي کند، و خودش را مجبور مي کند تا وقتي اولين قطرات آب سرد روي سرش مي ريزند از زير دوش فرار نکند و بدين ترتيب تمام بدنش بلرزد و بيدار شود، و وقتي که کم کم دماي آب تنظيم مي شود از گرماي نسبي آب غرق لذت مي شود.
آقاي پنگ و آقاي شالو يک دوست مشترک دارند که به نوبت با او معاشرت مي کنند. آقاي پشمالو - که گاهي پلنگ است و گاهي شفتالو - همه چيز مي خورد. او يک روز چرب ترين و بزرگترين همبرگر دنيا را به همراه يک ميلک شيک توت فرنگي رستم نشان دو لقمهء چپ مي کند، و از فرداي آن روز به بعد دو ماه تمام هر شب کرفس و آسپاراگوس مي خورد. او يک شب به همراه آقاي پنگ آنقدر داد مي زند تا گلويش مي گيرد و صدايش خفه مي شود، و فرداي همان شب در کل چند ساعتي که با آقاي شالو وقت مي گذراند فقط دو بار دهانش را باز مي کند، آن هم براي اينکه بي صدا ترين خميازه هاي دنيا را تمرين کند. او گاهي عطسه هايش را در دماغش خفه مي کند، و گاهي بعد از چند سرفهء طوفاني بايد دل و روده اش را از وسط خيابان جمع کند. آقاي پشمالو معتقد است هيچ کاري به کل غلط نيست، و هيچ درست مطلقي وجود ندارد. آقاي پشمالو از هيچ چيز مطمئن نيست، و براي همين از ترس اينکه از هر چيزي باز بماند همه چيز را تجربه مي کند. آقاي پشمالو درگير است؛ او فکر مي کند که فقط يک بار زندگي کردن عادلانه نيست. او دلش مي خواست يک بار به طور کامل زندگي آقاي پنگ را تجربه کند، و يک بار زندگي آقاي شالو را آزمايش کند، بلکه بعد از آن بتواند تصميم بگيرد که در زندگي خودش چه چيزي بخورد، چگونه بخورد و چقدر بخورد.
آقاي پشمالو هر بار که منوي غذاي هر رستوراني را باز مي کند، به تمام پيامد هاي انتخاب هر غذايي در آيندهء زندگي اش فکر مي کند، و براي همين معمولا ساعتها طول مي کشد تا چيزي انتخاب کند. آقاي پشمالو زندگي را زيادي سخت مي کند، و بلافاصله خودش هم مي فهمد و با بي خيالي لبخند مي زند، بعد بلافاصله نوبت وعدهء غذايي بعدي مي شود، و درگيري هاي او دوباره شروع مي شود. شايد يک روز آقاي پشمالو بزرگ شود، و اسم خودش را بگذارد «بي»، درست مثل بي شکل، بي شخصيت، بي کار، و بي تقصير. شايد هم اسمش را تغيير ندهد، و من تا ابد به او بگويم « من ».

<$BlogCommentBody$>
<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>
<$BlogCommentBody$>
<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>