...

حافظ که با ما کلا چپه، پول هندوانه که نبود، ولی پتویم را بردم كنار بخاری که نه همون شوفاژ برقی بخوابم بعد هی پام را بزنم بهش و وقتی پام در حال سوختن بود بكشمش كنار و اینقد اینكار را تكرار كنم تا به خودم فهش بدم. چند تا پسته هم ته کمد بود، همه رو یه چا تو دهنم نگه میدارم تا حسابی خیس بخورند و بعد یکی یکی بخورمشون. یادش بخیر یه زمانی شب یلدا ادای عاشقا رو در می آوردم و مواهای بلند و سیاه دوست دخترمو به شب یلدا تشبیه می کردم.

<$BlogItemCommentCount$> Comments:

<$BlogCommentAuthor$> said...

<$BlogCommentBody$>

<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>

<$BlogCommentAuthor$> said...

<$BlogCommentBody$>

<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>

<$BlogItemCreate$>

<< Home