...

ديروز بعد از اينکه تو رفتي، وسط منگنهء بزرگي روي سطح خاطراتم منتظر مشتي که چند وقتي بود قرار بود از آسمان فرود بيايد دراز کشيده بودم و براي خودم سوت مي زدم. امروز صبح که آمدي دمِ در و اسمم را صدا زدي و من بلند شدم تا سايهء چشمهايت را - که ديروز در آينهء اتاق من جا گذاشتي - برايت بياورم صداي سنگين مُشت را شنيدم که پشت سرم خاطراتمان را سوراخ کرد. باز هم تو رفتي و من ماندم و خاطرات سوراخ شدهء گذشته ها، و انتظار طاقت فرساي مُشت ديگري که مرا هم به گذشته ها منگنه کند...

راستي، اين آهنگ جديدي را که سوت مي زدم دوست داشتي؟ مي دانم خيلي محکم است، ولي باور کن به ياد تو ساخته ام؛‌ اسمش هست «سوتون» ، و اگر آن را بخواني از تو در هر شرايطي محافظت مي کند، تا هيچ مشتي نتواند روي سرت فرود بيايد. گوش کن، هنوز هم آن را سوت مي زنم...

<$BlogItemCommentCount$> Comments:

<$BlogCommentAuthor$> said...

<$BlogCommentBody$>

<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>

<$BlogItemCreate$>

<< Home