...

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي مجبور شديم با اين لولهء‌ خميردندان چند دقيقه اي کشتي بگيريم تا رضايت بدهد و ته مانده اش را روي مسواکهايمان بريزد؟ بالاخره ديشب مطمئن شدم که ديگر خاليِ خاليِ خالي است. عين آسمانِ صاف است قبل از تاريکيِ کامل، اين خميردندان جديدي که ديشب خريدم. آبيِ غليظ و عميق است و پُر است از خرده هاي ستاره هايي که وقتي که چراغهاي بالاي آينه را خاموش مي کنم ريز ريز چشمک مي زنند. يک قطعه خميردندانِ آسماني را روي مسواکم مي گذارم و آرام آرام دندانهايم را با خرده ستاره ها پاک مي کنم. تو هم که ديگر نيستي و با خيال راحت هر چقدر بخواهم مسواک زدنم را طولاني تر مي کنم.

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي گفتي چرا حوله ام کثيف است؟ ديشب بالاخره حوله ام را به همراه همان جفت جورابي که اينجا جا گذاشته بودي با ماشين شستم و آنها را با چند برگ اضافه از اين دستمالهايي که بوي صابون مي دهند در خشک کن انداختم و حالا هم حوله و هم جورابهايت بوي تميزي مي دهند.

يادت هست آخرين بار که اينجا بودي گفتي چرا اين پتو انقدر گرم است؟ بالاخره ديشب پتوي ديگري را ملافه کردم و روي تخت انداختم. حالا ديگر لازم نيست هر شب اين تهويهء زبان بسته را تا صبح روشن نگه داريم.

ديشب همهء اين کارها را کردم و با دندانهاي ستاره نشان و حوله و جورابي که بوي عطر صابون مي دهند و پتوي جديدم که ديگر گرم نيست دور هم نشستيم و به تو فکر کرديم، که ديگر اينجا نيستي. با اينکه من و دندانهايم مطمئن نبوديم به اصرار پتوي جديدم قرار شد به تو زنگ بزنيم تا شايد خرده ستاره هاي لاي دندانهايم را از پشت خط تلفن ببيني يا بوي عطر صابون را بشنوي و سر صحبتمان باز شود، ولي نشد. پتو هم ناراحت شد، و صبحِ زود که از سرما بيدار شدم ديدم خودش را گلوله کرده است و رفته است آن گوشهء تخت که آخرين بار آنجا بودي و اصلا هم کاري به من ندارد. بوي عطر حوله ام هم حوصله اش از من سر رفت و امروز صبح ديگر آنجا نبود. خرده ستاره هاي لاي دندانهايم هم در نور صبح ديگر نمي درخشيدند؛ انگار هم من و هم دندانهايم و هم پتوي جديد و هم حولهء تميزم از همين اول صبح بي حال و خسته بوديم.

مي داني، جايت خيلي خالي است.


<$BlogItemCommentCount$> Comments:

<$BlogCommentAuthor$> said...

<$BlogCommentBody$>

<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>

<$BlogCommentAuthor$> said...

<$BlogCommentBody$>

<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>

<$BlogCommentAuthor$> said...

<$BlogCommentBody$>

<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>

<$BlogItemCreate$>

<< Home