بابا نوئل عزیز سلام
ما خیلی وقت نیست که با هم آشنا شدیم، بار اول که دیدمت تو دلم کلی مسخرت کردم و بهت خندیدم، بعدها کم کم بهت عادت کردم، کم کم فهمیدم که تو آدم خوبی هستی، سالهای اول با اومدن سال جدیدی میلادی فقط اتاقم رو تمیز میکردم، به مرور یاد گرفتم که تو حراجیهای سال نو هم باید خرید کنم، حالا دیگه کل سال منتظرت میشینم، تمیز کردن خونه، خرید لباس نو، روحیه شاد، درخت کاج، اینا دیگه قسمتی از زندگی من شده، هرچند سال نو رو فقط با اومدن بهار حس میکنم، ولی ناخود آگاه به تو عادت کردم، بابا نوئل عزیزکودکان سر زمین من با تو غریبه اند، سورتمه تو از دیار من هیچ وقت رد نشد، کودکان سرزمین من با آرزو کردن اما آشنا هستن، نه فقط در شب سال نو، نه فقط موقع فوت کردن شمهای تولد، بلکه هرشب. سر به بالین نهادن به امید فردای روشن تر، آزاد تر، رویای هر شب ما بوده و هست. هدیه کوچکی در مدرسه، قدری برابری جنسیتی، کمی احترام، شادی، امیدواری، جرات ابراز عقیده، آینده بهتر، خالی از تحجّر تعصب حق ما هم هست. کودکان ما هم آرزو دارن. همانطور که ما در کودکی آرزو داشتیم. ولی تو ندیدی و نشنیدی.
بابا نوئل عزیز، درست که به اومدنت و بودنت عادت کردم، ولی هرگز آرزوی خودم رو به تو نخواهم گفت، هرگز بودن تو رو باور نخواهم کرد، حتا اگر هر شب با رویا سر به بالین بگذارم، ایمان دارم که اون روز فرا خواهد رسید، صدای ما را کسی خواهد شنید، ما به آرزوهایمان میرسیم، بابا نوئل عزیز آنوقت بیا و آرزویت را به ما بگو.

<$BlogCommentBody$>
<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>
<$BlogCommentBody$>
<$BlogCommentDateTime$> <$BlogCommentDeleteIcon$>